ماحصل اندیشه ام حول نقش يک نويسنده، چیزی نیست جز اینکه: يک آشناي قلم توانا، قادر است بهترين، موجزترين و ناب ترين واژه ها را اسبابی کند از برای بیان حرف هاي آدمي چون من که ناتوان است در گفتن. بهانه ای شد که به شادباش قدوم طرب انگيز و روح انگيز بهار، تبريک ام را با يکي از بهاريترين نوشته هاي مرحوم نادر ابراهيمي عزيز (که نوشته هایش مرا بيش از يک رمان بوده و هست) تقديم کنم. باشد که چون نسيم بهاريٍ شکوفاگر گل، گشايشگر گرهي باشد از روح هايمان
"ميان بيگانگي و يگانگي هزار خانه است. آنکس که غريب نيست شايد که دوست نباشد.کساني هستند که ما به ايشان سلام مي گوييم و يا ايشان به ما. آنها با ما گرد يک ميز مي نشينند، چاي مي خورند، مي گويند و مي خندند. « شما » را به « تو » ، «تو » را به هيچ بدل مي کنند. آنها مي خواهند که تلقين کنندگان صميميت باشند.
مي نشينند تا بناي تو فرو بريزد. مي نشينند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارسنده ي نجات بخش هستند. آنچه بخواهي براي تو مي آورند، حتي اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و سوگند مي خورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشيدن يک فنجان چاي سرد، کم رنج است. تو را نگين مي کنند در حلقه ي گذشتهايشان. جامه هايشان را مي فروشند تا براي روز تولدت دسته گلي بياورند _ و در دفتر يادبودشان خواهند نوشت. زماني فداکاريها و اندرزهايشان چون زورقي افسانه اي، ضربه هاي تند توفان را تحمل مي کند، آنها به مرگ و روزنامه ها مي انديشند. بر فراز گردابي که تو واپسين لحظه ها را در آن احساس مي کني مي چرخند و فرياد مي زنند: من! من! من! من!1 بايد ايشان را در آن لحظه ي دردناک بازشناسي. بايد که وجودت در ميان توده ي مواج و جوشان سپاس معدوم شود. بايد که در گلدان کوچک ديدگان تو باغ بي پايان « هرگز از ياد نخواهم برد » برويد. آنگاه دستي تو را از فنا باز خواهد خريد، دستي که فرياد مي کشد: من! من! من! و نگاهي که تکرار مي کند: من!1 از ياد مران که اينگونه شناسايي ها بيشتر از عداوت ، انسان را خاک مي کند. مگذار که در ميان حصار گذشت ها و اندرزها خاکسترت کنند. بر نزديکترين کسان خويش، آن زمان که مسيحا صفت به سوي تو مي آيند، بشور!
از کتاب "بار ديگر شهری که دوستش می داشتم" / مرحوم نادر ابراهيمی روحش شاد