تبليغاتX
حدیث آرزومندی
كسى كه از ره تقوى قدم برون ننهاد / به عزم ميكده اكنون ره سفر دارد

پدربزرگم هميشه مي گفت: بالام، وقتي آب مي خوري به ياد لب هاي تشنه حسين بگو "سلام بر حسين"  آن زمان از فرط علاقه اي که به پدربزرگ داشتم، اين تذکراش را هيچ وقت فراموش نمي کردم. اما هر چه مي گذشت، معناي حرف اش را بيشتر مي فهميدم و اينکه چرا به محض شنيدن اين نام، شبنم اشک، حلقه چشم هايش را براق تر مي کرد.

چقدر ساده بود مکتب عاشقي ما و چه کودکانه و مشتاق به پاي درس عشق اش مي نشستيم. وقتي ما را با خود همراه مي کرد: همراه اش بوديم وقت آب و جاروي بيروني و اندروني وقت پهن کردن فرش هاي گلي، زير درخت هاي انار، روي سنگفرش آبخورده حياط اندروني وقت پر کردن قندان هاي گل سرخي وقت آويختن علم هاي خوش آمدگويي وقت چيدن و بوسيدن تربت هاي مهر شده به پيشاني اهالي زيارت عاشورايي هميشه مي گفت: حسين مولاي ماست و در کنار ما، نبايد آنقدر بالا ببري اش که دست کوچک ات به آن نرسد. بايد هميشه در کنارت نگه اش داري، تا يادت باشد. يادت باشد: چطور زندگي بايد کرد ...

کاش بود و باز هم با سادگي کلام اش درس عاشقي ميداد.کلام و شعر زيبايش که مي گفت:

يا رب به همان حالت‏سالار شهيدان  ..... يا رب به همان گريه اطفال و يتيمان

در روز قيامت نظرى كن تو ز احسان ..... بر احمد ذاكر كه چنين اشك بصر داشت

يادت سبز، در این روزها که روزهای پرکشیدن تو و آغاز سوختن من در هجران توست

مرداد 87

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 11:36  توسط لیلا  | 

من چه آرامم، چه آرام، مگر چه سري نهفته در اين فضا؟!! اينهمه رکوع و سجود اما چرا اينجا، زير اين طاق آبي، آنقدر اين رکوع و سجود خاضعانه است؟!! شايد ذکر رکوع و سجودم، شرم دارند در برابر هر رکوع و سجودت!! عجبم که امين الله، اينجا امين الله اي ديگر است و چه عاشقانه صيقل مي دهد اين دل شيداي معشوق را. اينبار نه، اينبار ديگر مرا ياراي سخن نيست تنها خلوتي می خواهم، کنجي از اين تالار آسماني. رخصت استشمام رایحه خوش محراب و درک حضور با ذره ذره وجود. راستي به نيابت از همه کساني که اکنون دل روانه داشتند، مشتي گندم از پيرمرد دست فروش ستاندم و دانه دانه آن را پاشيدم و از قمري هاي محرم حرم خواستم، جاي تک تک شما، باري دور حرم بگردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 11:25  توسط لیلا  |