تبليغاتX
حدیث آرزومندی
مایه خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست، می کنم جهد که خود را مگر آنجا فکنم

تا جایی که به خاطر دارم، " بوي باران "، " شب، سکوت، کوير" و تمام لحظه های بارانی ام را با رنگین کمان نغمه های باران زده استاد، همراه بوده ام. اینبار هم نغمه ای دیگر، از نای و نی، از راه و رهی، از شمع و شاهد مگر غیر از این است که به تعداد تمام قلموها، می توان رنگ نو آفرید؟!! هر یک با دیگری متفاوت!

"آه باران" کار متفاوت دیگری از استاد محمدرضا شجريان، مايه دشتي

به ياد استادان: حسين يا حقي، مرتضي محجوبي، رهي معيري و بنان

عالم پر است از تو، غايب منم ز غفلت ................ تو حاضري وليكن من آن نظر ندارم
نه نه تو شمع جاني پروانه‌ي توام من ................. زان با تو پر زنم من كز تو خبر ندارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 13:31  توسط لیلا  | 

  ماحصل اندیشه ام حول نقش يک نويسنده، چیزی نیست جز اینکه: يک آشناي قلم توانا، قادر است بهترين، موجزترين و ناب ترين واژه ها را اسبابی کند از برای بیان حرف هاي آدمي چون من که ناتوان است در گفتن. بهانه ای شد که به شادباش قدوم طرب انگيز و روح انگيز بهار، تبريک ام را با يکي از بهاريترين نوشته هاي مرحوم نادر ابراهيمي عزيز (که نوشته هایش مرا بيش از يک رمان بوده و هست) تقديم کنم. باشد که چون نسيم بهاريٍ شکوفاگر گل، گشايشگر گرهي باشد از روح هايمان

"ميان بيگانگي و يگانگي هزار خانه است. آنکس که غريب نيست شايد که دوست نباشد.کساني هستند که ما به ايشان سلام مي گوييم و يا ايشان به ما. آنها با ما گرد يک ميز مي نشينند، چاي مي خورند، مي گويند و مي خندند. « شما » را به « تو » ، «تو » را به هيچ بدل مي کنند. آنها مي خواهند که تلقين کنندگان صميميت باشند.

مي نشينند تا بناي تو فرو بريزد. مي نشينند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارسنده ي نجات بخش هستند. آنچه بخواهي براي تو مي آورند، حتي اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و سوگند مي خورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشيدن يک فنجان چاي سرد، کم رنج است. تو را نگين مي کنند در حلقه ي گذشتهايشان. جامه هايشان را مي فروشند تا براي روز تولدت دسته گلي بياورند _ و در دفتر يادبودشان خواهند نوشت. زماني فداکاريها و اندرزهايشان چون زورقي افسانه اي، ضربه هاي تند توفان را تحمل مي کند، آنها به مرگ و روزنامه ها مي انديشند. بر فراز گردابي که تو واپسين لحظه ها را در آن احساس مي کني مي چرخند و فرياد مي زنند: من! من! من! من!1 بايد ايشان را در آن لحظه ي دردناک بازشناسي. بايد که وجودت در ميان توده ي مواج و جوشان سپاس معدوم شود. بايد که در گلدان کوچک ديدگان تو باغ بي پايان « هرگز از ياد نخواهم برد » برويد. آنگاه دستي تو را از فنا باز خواهد خريد، دستي که فرياد مي کشد: من! من! من! و نگاهي که تکرار مي کند: من!1 از ياد مران که اينگونه شناسايي ها بيشتر از عداوت ، انسان را خاک مي کند. مگذار که در ميان حصار گذشت ها و اندرزها خاکسترت کنند. بر نزديکترين کسان خويش، آن زمان که مسيحا صفت به سوي تو مي آيند، بشور!

از کتاب "بار ديگر شهری که دوستش می داشتم" / مرحوم نادر ابراهيمی روحش شاد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 13:2  توسط لیلا  | 

از زمانی که خواهر بزرگم من رو با جبران خلیل جبران آشنا کرد، سال ها میگذره.همیشه برای من خوندن نوشته هاش، یادآور دست های محکم خواهرمه که همیشه گرمای دلنشین اش رو روی شونه هام احساس می کنم.اینبار هم :

دوست من
ای دوست من، من آن نیستم که می نمایم. نمود پیراهنی ست که به تن دارم، پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرستش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد.
آن منی که در من است، ای دوست، در خانه خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند، ناشناس و درنیافتنی.
من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هر چه می کنم بپذیری، زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های توو کارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند.
جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 11:50  توسط لیلا  |