گاهي بايد كمي دور باشي تا زيبايي ها را ببيني
گاهي بايد كمي دور باشي تا برق چشم ها را ببيني
گاهي بايد دور باشي كه حلاوت نزديك شدن نسوزاندت
گاهي بايد دور باشي كه طراوت مهر،از پاي در نياوردت
گاهي بايد دور باشي كه صداقت قرباني نشود
گاهي بايد دور باشي كه سادگي، عادي نشود
.
.
.
گاهي بايد كمي دور باشي كه دلتنگ شوي
گاهي بايد كمي دور باشي كه عاشق شوي
به نرمی "کرد بیات" بارانی می بارید و هنوز اردیبهشت بود. با اینکه روی بلیط های زرد و قهوه ای که در دست داشتم ساعت شروع را 9 درج کرده بودند، حدود 9 و سی دقیقه بود که استاد لطفی همراه با دو نوازنده دف و تمبک، وارد شدند و روی زمین نشستند.
سالن هیچ جذابیت خاصی و دکوراسیون تالار هیچ رنگ و بویی از تازگی نداشت. استاد، ساز کوک کرد و شروع به بداهه نوازی و تازه اینجا بود که می شد به تنها وجه تمایز این تالار نسبت به سایر تالارهایی که من دیده بودم پی برد و آن کیفیت بالای صدا بود و پخش یکدست و یکنواخت آن در تالار.
همراه هم نوایی تمبک و دف، در بخش هایی صدای استاد سازاش را همراهی می کرد. هر کس هر چه می گوید، بگوید. من این سبک خواندن را دوست دارم به همان دلیلی که دکلمه "تمنا"ی مشکاتیان را دوست دارم. آنچه من شنیدم تلفیقی از سبک حماسی، موسیقی نواحی و شاید نقالی بود. "بیا، بیا، دلدار من ... این پیر سفید پوش، همه فن حریف بودن خود را در معرض نمایش گذاشته بود. پایان آخرین قطعه، تار را زمین گذاشت و شروع به نواختن دف نمود.
با صدای تشویق حضار به یاد استراحت طولانی و کسل کننده پیش رو افتادم و دوست نداشتم به آن فکر کنم. از تنها مانیتور تالار، مستند حیات وحش پخش می شد و به گمانم هیچ طرفدار پروپا قرصی جز مادرم نداشت. بعد از آنکه حضار به سختی از لابلای ردیف های تنگ و باریک، خود را به صندلی هایشان رساندند به راحتی با یک نگاه می شد فهمید که هیچیک از آنان قصد ترک کردن سالن را نداشته اند. در حالیکه منظره ردیف های نیمه خالی را بارها در کنسرت های دیگر حتی کنسرت های استاد شجریان دیده بودم.
بخش دوم، گروه هم نوازان وارد شدند و روی سکوهای سفید که تنها دکور صحنه بود جای گرفتند. محمد معتمدی در اجرایی که سال 87 به همراه ارکستر ملی ایران داشت، ایستاده می خواند و این بار نحوه نشستن او برایم تازگی داشت. یک دست به صورت قائم روی زمین قرار گرفته بود و نقش ستونی را برای بالاتنه ایفا می کرد و دست دیگر به تناسب فرود و فراز آواز، در گردش بود. از حین اجرا حرفی ندارم که شاید تنها جسم ام آنجا بود اما در همین حد بگویم که معتمدی در میان آوازها و تصنیف ها، قطعه کردبیات "دلتنگی" را به استادی هر چه تمام، اجرا کرد و اینکه در کنار لطفی سه تاری قرار داشت که تا پایان، مظلومانه همان جا باقی ماند و نواخته نشد.
پارکینگ مرکز، شلوغ بود و بدون هوایی برای تنفس، اما اولین بار بود که از این تعداد اتومبیل، هم زمان، نواهای آشنا به گوش می رسید ...

God couldn't be everywhere and therefore he made Mothers
از آنجایی که خداوند نمی توانست همه باشد، مادر را آفرید
پی نوشت: در آستانه مادر شدن سه نفر از عزیزترین های من
آنچه مسلم بود به سبک پدر می خواند و طنین صدا همان بود اما نه جوانی پدر. محمدرضای دیگری از شجریانی ها بود که جوانی نداشت. صدای اش مرا به سال های دهه هفتاد پدر می برد.
اما این بار، خبری از شجریان دهه هفتاد نیست. علي قمصري همايون را مجزا از ياد و خاطره پدر معرفي مي كند
آلبوم "آب،نان،آواز"
:کمترین تحریری از یک آرزو این است
آدمی را آب و نانی باید و آنگاه آوازی
در قناری ها نگه کن در قفس تا نیک دریابی
کزچه در آن تنگناشان باز شادی های شیرین است
کمترین تحریری از یک زندگانی
آب
نان
آواز
ور فزونتر خواهی از آن گاهگه پرواز
ور فزونتر باز هم خواهی بگویم باز
آنچنان بر ما به نان و آب تنگسالی گشت
که کسی به فکر آوازی نباشد
اگر آوازی نباشد، شوق پروازی نخواهد بود
شفیعی کدکنی
به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش یک دلار به دست آورد، بهتر از آن است که پنج دلار از روی زمین پیدا کند.
به او بیاموزید که از شکست پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد.
او را از غبطه خوردن بر حذر دارید.
به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.
اگر می توانید به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید.
به او بگویید تعمق کند. بگویید به پرندگان در حال پرواز، به گل های درون باغچه و به زنبورهایی که در هوا پرواز می کنند دقیق شود.
به پسرم بیاموزید که اگر مردود شود بهتر است تا با تقلب قبول شود.
به پسرم بیاموزید که با افراد ملایم، ملایم و در مقابل گردن کش ها، گردن کش باشد.
به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه بر خلاف او حرف بزنند.
به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.
ارزش های زندگی را به پسرم یاد بدهید.
اگر می تونید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه، تبسم کند.
به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.
به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش بهایی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل، بی معناست.
به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.
در کار آموزش، با پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده نسازید. بگذارید که او شجاع باشد.
به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.
شاید این ها که گفتم توقع زیادی باشد، اما ببینید چه می توانید بکنید!
- نامه آبراهام لینکلن به معلم پسرش