تبليغاتX
حدیث آرزومندی
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل ... که گر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم

نوازنده آکاردئون

همان جنتلمن معروف

میان لبخند دوست داشتنی ترین ها

برایت بنوازد ...


پی نوشت: ممنونم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 5:59  توسط لیلا  | 

وارد که می شوم بوی کاغذ سر حالم می آورد. از میان تازه های نشر عبور می کنم، عنوان خاصی توجه ام را جلب نمی کند. تقریبا تمام عناوین قفسه های بعدی را از حفظ هستم. کمی جلوتر، چرخی می زنم میان کتاب های نت، دستم به سمت یکی از آن ها دراز می شود اما به خاطر می آورم که نت های قبلی که خریده ام هنوز در انتظار نواختن مانده اند.

الان دیگر به انتهای سالن رسیده ام. میان سی دی ها و کاست هایی که بارها و بارها، اما هر بار با اشتیاق بیشتر مرورشان کرده ام. همه آلبوم های یک قفسه خاص را در کتابخانه کوچک اتاقم دارم اما انگار خریدن یک آلبوم اصلی برای من ذوق دیگری دارد. دل و دستم می چرخد میان ساز خاموش، بیداد، فریاد، جام تهی ... که یکباره دستی در کنار دست من روی آلبوم "جام تهی" فرود می آید و دختری که به نظر می رسد دانشجوی سال اول یا دوم باشد با هیجان به دو دوست همراه خود می گوید: همینه! جدیدترین آلبومشه، همینه، زود بخریم تا تموم نشده. چندتا؟! به نظرتون دارن به تعدادی که ما می خوایم؟!

بعد از کلنجاری که با خود می روم آخر این دهان بسته رضایت می دهد و گشوده می شود . آرام می پرسم: آخرین آلبوم؟! نگاه پر از غرور و هیجان اش را با هاله مبهمی از حس روشنفکری در هم می آمیزد و تحویل ام می دهد و می گوید: بله! همین لحظه و همین جاست که یکباره من را بین زمین و آسمان رها می کنند و همین لحظه و همین جاست که یکباره سر و کله فروشنده غرفه پیدا می شود و یقینا همین لحظه و همین جاست که برای اولین بار به حضور یک فروشنده در نقش یک چتر نجات فکر می کنم. بلافاصله سی دی هایم را بر می دارم و از آن ها دور می شوم ...

خارج که می شوم، بوی "بی بویی" حالم را به هم میزند. از میان مردم عبور می کنم، شخص خاصی توجه ام را جلب نمی کند ...

پی نوشت: تکرار جملات، متاثر از تئاتری است که اخیرا دیده ام و لذت برده ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:57  توسط لیلا  | 

بهترین یادها با دلنوازترین نغمه ها زنده شدند

تابستان 87 را دوست دارم

دستگاه همایون را هم

آلبوم "رندان مست"، مجموعه ای از قطعات اجرا شده در کنسرت 87، در دستگاه همایون، شاهکار دیگری از استاد شجریان منتشر شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 10:42  توسط لیلا  | 

امروز بی هوا، باز یادش کردم.

خیلی هم بی هوا نبود شاید. یاد جیرتلان خانوم، یادش را تازه کرد. آخر، فصل، فصل جیرتلان خانوم است. یادم می آید که یک خربزه را در دست می گرفت، برایش چشم و ابرو می کشید، بعد هم دهان و بینی. یک روسری از میان روسری های خانوم جان عزیزاش انتخاب می کرد و وقتی آن را روی سر جیرتلان خانوم می کشید، دیگر عروسک کودکی های من آماده بود. این اسم را هم خود او برایش اتخاب کرده بود.جیرتلان خانوم!

روش کار همیشه همینطور ساده بود، اما نمی دانم چرا هر بار مشتاقانه این روند را با چشمانی مملو از برق شادی، دنبال می کردم.

عاشق دست هایش بودم وقتی با اینکه می لرزید، تمام سعی اش را می کرد تا جیرتلان خانوم من زیباتر باشد. عاشق دست هایش بودم وقتی با چاقوی زنجان اش قلم را هنرمندانه می تراشید و برایم خط می نوشت. چه می نوشت نمی دانم اما می دانم او بود که مرا از کودکی با شعر ، صدای خوش قلم و عطر دوات مانوس کرد و عاشق دست هایش بودم. دست هایی که وقتی روی گلیم پهن شده در ایوان اندرونی، کنارش می نشستم، به دور شانه هایم حلقه می شد.

چقدر گاه و بیگاه یادت می کنم!!!؟ می گویند: یاد انسان را بیمار می کند. آری. من بیمار یاد توام.

پی نوشت: پراکنده و خام گفته ام، می دانم، چه کنم که سخت دلتنگ اش شده ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 15:5  توسط لیلا  | 

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست   ..... بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز ............. باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو ........... آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست... وان نازوباز وتندی دربانم آرزوست
والله که شهر بیتو مرا حبس میشود ............. آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت ........ شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او ...... آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول .... آن های هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام ............. مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر .... کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود جسته ایم ما .............. گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست زلف یار.... رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
میگوید آن رباب که مردم ز انتظار ...... دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابی است .... وان لطفهای زخمه رحمانم آرزوست

 

پی نوشت: گرچه این روزها، گرمترین روزهای سال است، اما در اعماق وجودم سردی غریبی حس می کنم. مدت زمانی ست طولانی که دلم نغمه های بی واسطه می خواهد. اما این روزها، همه روزه سکوت گرفته اند. حتی ساکنین باغچه ای که پنجره اتاقم به آن گشوده می شود هم، نغمه ای سر نمی دهند.

اما دل من، سخت، نغمه بی واسطه می خواهد.

تابستان 88

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 12:1  توسط لیلا  | 

تا جایی که به خاطر دارم، " بوي باران "، " شب، سکوت، کوير" و تمام لحظه های بارانی ام را با رنگین کمان نغمه های باران زده استاد، همراه بوده ام. اینبار هم نغمه ای دیگر، از نای و نی، راه و رهی، شمع و شاهد ... مگر غیر از این است که به تعداد تمام قلموها، می توان رنگ نو آفرید؟!! هر یک با دیگری متفاوت!

"آه باران" کار متفاوت دیگری از استاد محمدرضا شجريان، مايه دشتي

به ياد استادان: حسين يا حقي، مرتضي محجوبي، رهي معيري و بنان

عالم پر است از تو، غايب منم ز غفلت ................ تو حاضري وليكن من آن نظر ندارم

نه نه تو شمع جاني پروانه‌ي توام من ................. زان با تو پر زنم من كز تو خبر ندارم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 13:31  توسط لیلا  |